در باب اسطوره پردازی - بخش نخست

 

 دل به افسانه نبندیم

این قصّه رو با دقّت و حوصله بخونین، درباره ش فکر کنین، و نتیجه گیری شخصی تون رو در بخش اظهار نظر بنویسین. یه ماه دیگه در بخش دوّم این نوشته، هدف م رو از انتخاب این مطلب خواهم گفت. 

قصّه ی سیمرغ در منطق الطّیر - که یکی از زیباترین نمونه‌های داستان سرایی عرفانی و یکی از شاهکارهای ادبیات تمثیلی و زبان سمبلیک در ادبیات فارسی است - از این قرار است که مرغان جهان، مجمعی برگزار می‌کنند تا برای خود پادشاهی برگزینند. هدهد یا شانه به سر، که در واقع، پیر طریقت است، با توجّه به این که نامه بر حضرت سلیمان و مورد اعتماد نوح بوده است و از این روی، دانای اسرار است و افسر حقیقت را بر سر دارد، به مرغان می‌گوید که او پادشاه را می‌شناسد و پادشاه مرغان، همان سیمرغ است که پری از او در کشور چین افتاده و از این رو ست که عالم، همه از جلوه ی پر او پر نقش و نگار است. اگر مرغان می‌خواهند که این پادشاه را که جهان از او سرشار از افسانه است ببینند، باید با او به سوی « قلّه ی قاف » که جایگاه سیمرغ است پرواز کنند. سپس با آنها از سختی‌های راه می‌گوید و هشدار می‌دهد که هر سالکی نمی‌تواند به حقیقت نایل شود و چه بسا مرغان که در مراحل طیّ طریق، از پا خواهند افتاد و هرگز به مقصد نمی‌رسند. این هشدار، مرغان را می‌ترساند و هر یک عذری برای ماندن می‌آورد.

بلبل مست می‌گوید:


من چنان در عشق گل، مستغرق م، کز وجود خویش محو مطلق م

طاقت سیمرغ، نارد بلبلی، بلبلی را بس بود عشق گلی


طاووس می‌گوید:


گر چه من جبرئیل مرغانم و لیک، رفته بر من از قضا کاری نه نیک

یار شد با من به یک جا مار زشت، تا بیافتادم به خواری از بهشت

چون بدل کردند خلوت جای من، تخته بند بال من شد پای من

عزم آن دارم کزین تاریک جای، رهبری باشد به خلدم رهنمای

من نه آن مرغ م که در سلطان رسم، بس بود این م که در دربان رسم

کی بود سیمرغ را پروای من، بس بود فردوس اعلی جای من

من ندارم در جهان کار دگر، تا بهشت م ره دهد بار دگر

و مرغان دیگر، هر کدام، عذری دیگر.

امّا هدهد همه را پاسخ می‌گوید و مرغان را مجاب می‌کند که با او به جستجوی سیمرغ بروند.


پس از آن، مرغان برای داشتن رهبری قرعه می‌زنند و



قرعه افکندند و بس لایق فتاد، قرعه‌شان بر هدهد عاشق فتاد


و به این ترتیب است که

صد هزاران مرغ در راه آمدند، سایبان ماهی و ماه آمدند


سرانجام پس از سال ها طیّ طریق، از آن همه مرغ، تنها سی تن، جان سالم به در می برند و به قلّه ی قاف می رسند.


سال ها رفتند در شیب و فراز، صرف شد در راه شان عمر دراز


آخرالامر، از میان آن سپاه، کم کسی ره برد تا آن پیشگاه

زآن همه مرغ، اندکی آنجا رسید، زآن هزاران کس یکی آنجا رسید


عالمی مرغان که می‌بردند راه، بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی بال و پر رنجور و سست، دل شکسته تن شده جان نادرست

حضرتی دیدند بی وصف و صفت، برتر از ادراک عقل و معرفت


وآنگاه که مرغان، به درگاه، راه می یابند، خود را سیمرغ و سیمرغ را خود می بینند.


هم ز عکس روی سیمرغ جهان، چهره ی سی مرغ، دیدند آن زمان

چون نگه کردند این سی مرغ زود، بی شک این سی مرغ، آن سیمرغ بود

خویش را دیدند سیمرغ تمام، بود خود سیمرغ، سی مرغ تمام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه، بود خود سی مرغ، در آن جایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر، بود این سی مرغ، ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو کردندی به هم، هر دو یک سیمرغ، بودی بیش و کم

بود این یک آن و آن یک بود این، در همه ی عالم کسی نشنود این

چون ندانستند هیچ از هیچ حال، بی زبان کردند از آن حضرت سوال

کشف این سرّ قوی درخواستند، حلّ مایی و تویی درخواستند

بی زبان آمد زآن حضرت جواب، کآیینه است آن حضرت چون آفتاب

هر که آید خویشتن بیند درو، جان و تن هم جان و تن بیند درو

چون شما سی مرغ اینجا آمدید، سی درین آیینه پیدا آمدید

گر چل و پنجاه و شصت آیند باز، پرده از خویش بگشایند باز

گر چه بسیاری به سر گردیده‌اید، خویش را دیدید و خود را دیده‌اید

هیچکس را دیده بر ما کی رسد، چشم موری بر ثریّا کی رسد


ما بسی مرغی بسی اولی تریم، زآن که سیمرغ حقیقت گوهریم

محو ما گردید در صد عزّ و ناز، تا به ما در خویش را یابید باز

محو او گشتند آخر بر دوام، سایه در خورشید گم شد والسلام

 

/ 3 نظر / 34 بازدید
مانیا

حوصله ای نمونده که ببینم و بخونم...این روزها به گذر فقط تمام می شوند...

سید علیرضارئیسی گرگانی

سلام وعرض ادب دارم و احترام به روزم منتظر حضور گرم شما خواهم ماند http://kashkoolraeesi.mihanblog.com