سینما چیه ؟

این مردم دوست داشتنی

      در نفی هر نوع خشونت

در منطقه ی محّل زندگی م، سر خیابون اصلی، یه دکّه ی بلیت فروشی بود.

آقا رضا، سال های سال داخل ش می نشست و بلیت می فروخت.

روزی که مسئول این دکّه شد، یه درخت انگور کنار ش کاشت.

طیّ سال ها، درخت رشد کرد و تمام نمای بیرونی دکّه رو پوشوند و شکل زیبایی به اون داد.

توی انبوه شاخ و برگ این درخت، یه راه کوچیک برای وارد شدن به دکّه درست کرد،

و یه سوراخ گردالی برای ردّ و بدل کردن پول و بلیت.

چند سال پیش، یکی که کارخونه ی کانتینر سازی داشت، به رایگان، یه دکّه ی مدرن و بزرگ براش ساخت.

دکّه ی جدید رو تحت نظارت آقا رضا، جای قبلی یه نصب کرد، بدون وارد کردن صدمه ای به درخت انگور.

این دکّه، یه سینک ظرفشویی و یه تخت جمع و جور داشت. یکی هم پیدا شد و یه تلویزیون کوچیک، هدیه داد.

آقا رضا، درخت رو طوری پرورش داد که دکّه ی جدید رو هم به طور کامل پوشوند.

چند ماه پیش، طبق معمول هر روز، آقا رضا ساعت پنج و نیم صبح رفت سر کار.

رسید به دکّه و چیزی رو که می دید باور نمی کرد.

درخت انگور از تنه قطع شده بود و هر شاخ و برگ ش یه گوشه افتاده بود.

شیشه های دکّه هم خرد و خاکشیر شده بود.

چند تا کارگر ساختمونی دیده بودن که یه عدّه مست و نعشه، ریختن سر دکّه و خواستن تفریح کنن.

رفتارشون این قدر خشن بوده که کارگرا جراءت نکردن برن وسط معرکه.

زنگ زدن 110 و نیم ساعت گذشت تا ماءمورا رسیدن و دیگه کار از کار گذشته بود.

آقا رضا دیگه نمی خواد بلیت بفروشه و درختی بکاره.

 

ابن سینا گفته ی جالبی داره:

 

      « من از گاوها می ترسم. آن ها عقل ندارند و در عین حال شاخ هم دارند »

 

پ ن ) همزمانی این مطلب با حادثه ی کشته شدن یه الاغ زبون بسته با ضربات پتک، تفکر برانگیز ست.

                جدّا" دیگه کافیه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ - دانش


دو مشت از خروار

  چرک کف دست

 

آذر ماه 1390

 رادیو اقتصاد، برنامه ای داره که در اون به معرّفی کارآفرینای برتر کشور می پردازه و باهاشون مصاحبه می کنه.

دست بر قضا، یکی دو ماه پیش، به صورت تلفنی، مصاحبه ای داشت با یکی از دوستان قدیمی م که سال هاست ندیدم ش و خبر هم نداشتم که مهندس کشاورزی شده.

کار جالبی که ایشون انجام داده اینه که در تمام سال، میوه های گرمسیری و سردسیری رو توی یه سوله ی جمع و جور، بدون هیچ محدودیّتی کشت می کنه. 

آخر برنامه، طبق معمول همه ی مصاحبه ها از ایشون پرسیدن:

 " در خاتمه، اگه پیامی برای مردم دارین یا انتظاری از مسئولین دارین، بفرمایین "

 پاسخ این دوست کارآفرین، شنیدنی ست:

 " پیامی ندارم. توقعی هم ندارم. کاری هم به کار دیگران ندارم. این روزا به خاطر اتفاقاتی که در بازار سکّه و ارز افتاده، خیلی از مردم، تمام سرمایه شون رو دست شون گرفتن و توی خیابونا و جلوی بانکا می چرخن. بعضی ها خوش شانسی می یارن و یه شبه ره صد ساله می رن. بعضی ها م بد می یارن و زندگی شون نابود می شه. هموطنای من آزادن هر کاری دوست دارن با زندگی شون بکنن. ولی خودم به جای این که به فکر این باشم که از چپ و راست شدن معادله های اقتصادی پولدار بشم، هر روز تو این فکرم که چیکار کنم فلان میوه ای که فقط توی برزیل پیدا می شه، بیارم توی خونه های مردم این مملکت که بخورن و کیف کنن. هر روز تو این فکرم که زمستونا که توی خونه ی بیشتر مردم، فقط سیب و خیار و پرتقال و یکی دو میوه ی زمستونی دیگه پیدا می شه، همه ی میوه های ناشناخته و خوشمزه ی دنیا رو توی مملکت م تولید کنم. میوه هایی که علاوه بر خوشمزگی، هزار تا خاصیّت دارن و دوای هزار جور درد و مرض و کمبود ن. همین فکرا ست که به من نیرو می ده تا هر روز پیشرفت کنم و یه کار جدید انجام بدم. وقتی موفق می شم یه میوه ی جدید استوایی رو توی سوله م عمل بیارم، پولدار ترین آدم دنیا م. وقتی همه ی ساعات شبانه روز م با این افکار می گذره، دیگه جایی واسه ی چرتکه انداختن و دل خوش کردن به نوسان قیمت ارز و سکّه، باقی نمی مونه "

 

اسفند ماه 1390

برای انجام امور ارزی شرکت، حواله مون دادن به شعبه ی مرکزی یه بانک خصوصی.

از بالاترین مقام اون شعبه وقت گرفتم و جلوش نشستم تا جواب مو بده.

حتّی برای یه لحظه هم تلفن از دست ش نمی افتاد و اعتنایی هم به من نمی کرد.

همین طور که نشسته بودم تا ایشون بنده رو تحویل بگیرن، چشم م افتاد به یه آقای شیک پوش که با غرور خاصّی اومد به سمت میز جناب رییس و نشست روی مبل.

جناب رییس که برای بنده تره خورد نمی کرد، ده دفعه جلوی اون آقا دولا راست شد.

تا خواست دهن وا کنه که ازش پذیرایی کنن، آقای شیک پوش که بدون شک، کت شلوار ش بالای پنج میلیون می ارزید، با صدای بلند و معترض گفت:

 . امروز اومدم تکلیف مو روشن کنم. الان هفتصد میلیارد، توی حساب سپرده م موجوده. اگه سود بیست و پنج درصد به م می دین که هیچ، اگه نه همین الان حساب مو می بندم. بانک {...} قول بیست و پنج درصد داده.

.. قربان، برای موردی که می فرمایین باید از رده های بالا دستور بگیرم. من اختیار ندارم به شما بیست و پنج درصد سود بدم.

. ببینین جناب، اگه سود بیست و پنج درصدی به م بدین، تا بعد از ظهر هزار و سیصد میلیارد دیگه به سپرده م اضافه می کنم. اگه نه هفتصد خودم م ور می دارم و می رم بانک {...}

.. شما تشریف ببرین دفتر. من تا بعد از ظهر اوکی بیست و پنج درصد رو از بالا دستی ها می گیرم و با شما تماس می گیرم. خیلی خوش بینم و مطمئن م درخواست م پذیرفته می شه.

 و جناب شیک پوش با بدرقه ی جناب رییس از بانک خارج شد.

 جناب رییس برگشت پشت میز ش و بدون این که توجّهی به من بکنه، تلفن رو برداشت و با بالا دستی هاش تماس گرفت. معلوم بود که خودش و مخاطب ش اصلا" راضی نیستن که آقای شیک پوش، حساب هفتصد میلیونی شو ببنده، چون شعبه شون بیچاره می شد. بنده هم که فهمیدم امروز از جناب رییس، آبی برامون گرم نمی شه، بلند شدم و از بانک رفتم بیرون.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ - دانش


چنین کنند حکایت

 بد نگذره قربان

 

حکایت نخست

--------------

تا دو سه سال پیش، حوالی داروخانه ی سیزده آبان توی خیابون کریم خان، پیرمردی بسیار نحیف و ضعیف رو می دیدم.

توی باغچه ی جلوی پیاده روها، تو سایه ی  درخت ها، بساط واکس شو پهن می کرد و در سکوت مطلق، منتظر مشتری می موند.

چرا توی باغچه می نشست و توی پیاده رو بساط نمی کرد، نمی دونم.

هیچ مشتری یی هم نداشت. دلیل بی مشتری بودن ش رو زمانی فهمیدم که برای اوّلین و آخرین بار کفشا مو به ش دادم.

همیشه خودم کفشا مو واکس می زدم، ولی برای برقراری ارتباط منطقی و نه صوری با اون پیرمرد، دل به دریا زدم.

صبح که کفش مو به ش دادم، ظهر تحویل گرفتم. یعنی اسلوموشن به معنای واقعی. حالا فهمیدین چرا مشتری نداشت!

گفتگوی مفصّلی با ایشون داشتم. گوشه ای از این گفتگو رو بخونین، بد نیست.

 

. اوستا، شاهانه ترین غذایی که توی عمرت خوردی چی بود؟

.. با بچّه هام می رفتیم چلوکبابی نور محمدی و پسران. بلدی که؟ میدون حسن آباد.

. بله بلد م. مگه توی چلوکبابی، غذای شاهانه می دن؟

.. پس چی. کوبیده زعفرونی ش حرف نداشت. جات خالی، پشت بندش م یه سیخ برگ کاردی با یه ملاقه آب کباب.

. نوش جان. پس کوبیده زعفرونی بهترین غذایی ست که تو عمرت خوردی؟

.. آره دیگه، مگه بده؟ دیزی هم زیاد می خوردم البتّه. دیزی سنگی ممّد آبگوشتی. ته پاساژ حمیدین توی بوذرجمهری.

 

کسبه ای که مغازه یا شرکت شون جلوی بساط این پیرمرد بود، برای فراری دادن ش، همیشه باغچه ها رو به آب می بستن. به همین دلیل، پیرمرد مجبور بود هر دفعه جای خودش رو عوض کنه و یه باغچه ی خشک و آب نزده پیدا کنه.

شهروندان محترمی که سالی یه دفعه م، درختای پیاده رو شون رو آب نمی دادن، زرت و زرت آب می بستن به باغچه ها.

شاید برای همینه که دیگه خبری از پیرمرد نیست و عطای کفاشی در خیابون کریم خان رو به لقا ش بخشیده.

شاید م عمر شو داده به بچّه هاش. اگه زنده ست خدا حفظ ش کنه، اگرهم نه که خدا رحمت ش کنه.

 

حکایت دوّم

------------

سال گذشته، رفته بودم دیدن دوستی که مدیر عامل یه شرکت بازرگانی ست. حسابی تو فکر بود و پکر.

دلیل ناراحتی ش به طور خلاصه این بود که سال گذشته، بر اساس یه قرارداد و به سفارش یه آدم معتبر، کالایی از خارج وارد کرده بود و با رعایت کامل مفاد قرارداد، در موعد مقرّر سفارش رو تحویل داده. اون آدم معتبر، از سال پیش تا حالا، صد و پنجاه میلیون تتمه ی بدهی شو به دوست م نداده و بهونه شم، بی پولی و کسادی بازاره. بعد از مدّتی هم دفترش رو عوض کرده و پیداش نیست.

روزی که به دیدن ش رفتم تونسته بود پسر اون آدم معتبر رو پیدا کنه و باهاش توی باشگاه ورزشی یی که پسره توش ورزش می کنه، قرار گذاشته بود. بنده رو هم با خودش کشوند و برد.

وارد باشگاه مجلل و مجهّز که شدیم، طبق مقررّات، چون عضو نبودیم، نفری سی تومن ورودیّه دادیم و لباس و کفش ورزشی هم کرایه کردیم. سراغ شازده پسر رو گرفتیم. مرد میونسالی رو نشون مون دادن، بالای چهل سال که وقتی باهاش وارد صحبت شدیم، دریافتیم که عشق و حال دوران تجرّد رو به مسئولیّت های دوران تاءهّل ترجیح داده و به گفته ی خودش، با روزی پونصد هزار تومنی که از بابا ش یا همون آدم معتبر می گیره، خوش و سر حاله و دنبال دردسر زن و فرزند نمی گرده. ولی با اصرار خانواده، تصمیم گرفته که به پنجاه سالگی که رسید، به مامان ش بگه براش یه دختر تمام و کمال پیدا کنن، حدّ اکثر بیست و پنج ساله، با پدری مایه دار.

فرمول عجیب و غریبی نیست. همچین پیوندهایی بین مرفهین جامعه، امری عادّی ست. اگه برای شما غیر عادّی به نظر می یاد، مشکل شماست، نه این شازده پسر. 

بگذریم، در ملاقات حدودا" دو ساعته ی ما با این آقا پسر، چند نکته، جالب توجّه بود که امیدوارم برای شما هم جالب باشه.

. اون باشگاه، پر بود از دستگاه های آخرین مدل بدن سازی. در خاتمه ی کار این آقا پسر با هر دستگاه، یه بنده ی خدایی که روپوش پزشکی تن ش بود و به ش می گفتن دکتر (خدایی ش پزشک بود، چون پروانه ی طبابت ش رو روی دیوار دیده بودیم ) می اومد جلو، نبض و فشار خون و علایم بالینی آقا پسر و بقیه ی ورزشکارا رو اندازه گیری می کرد و توی پرونده ی هر کدوم یادداشت می کرد.

. هر نیم ساعت، پیشخدمت کافی شاپ، یه تغذیه ی مختصر شامل نیمرو، فیله ی مرغ، آب پرتقال، ماءالشعیر، چیپس، نوشابه ی انرژی زا و ... تقدیم حضور شون می کرد که ایشون هم یه حوله می بست به خودش و می نشست پشت میز و میل می کرد. در تمام این مدّت، حتّی برای یک بار، یه نوشیدنی به ما تعارف نکرد، یا سفارش پذیرایی از ما رو نداد.

. آخر چک و چونه هایی که دوست م با آقا پسر زد، ایشون اعتراف کرد که به عقیده ی بابا شون یا همون آدم معتبر، یه سال از بدهی شون به دوست من گذشته و به گفته ی ایشون، یه بدهی کهنه شده ست و واسه ی همین، پرداخت ش براشون زور داره. با این وجود، بزرگواری کرد و قول داد با بابا ش صحبت کنه، بلکه ایشون رضایت بدن و ظرف یکی دو سال، بدهی شون رو صاف کنن.

 

کسی می دونه نقل قول زیر، مال کیه؟

 " من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن، سهم کسانی ست که نمی رسند، و رسیدن، سهم کسانی ست که نمی دوند "

 

دنیا همینه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ - دانش


مرز, در عقل و جنون, باریک است

                  ببخشین، دعوا سر چی بود ؟!

 

چندی پیش، دو مقام ارشد وزارت بازرگانی، به دلیل برکنار شدن این یکی توسّط اون یکی، با همدیگه درگیری لفظی پیدا می کنن. به دنبال این درگیری، این یکی، اون یکی رو به ضرب سه گلوله زخمی و روانه ی بیمارستان می کنه و می زنه به چاک. تا لحظه ی تنظیم این یادداشت، از وضعیّت مدیر مجروح و مدیر فراری، خبر جدیدی در دست نیست.

 

اگه منصفانه قضاوت کنیم، این رویداد، چندان غیر طبیعی نیست، چون در کشوری زندگی می کنیم که

پاسخ منفی به خواستگار، اسیدپاشی و نابینایی به همراه داره.

پاسخ منفی به یه خواستگار دیگه، سی و هفت ضربه چاقو به همراه داره.

دعوا سر جای پارک، مرگ فرزندان طرفین دعوا رو به همراه داره.

برخورد آینه ی دو تا خودرو، جر وا جر شدن قوی ترین مرد ایران رو به همراه داره. 

اختلاف مالی دو میلیونی، قمه کشی توی سفره خونه، کشته شدن بدهکار و قطع انگشتای یکی دیگه رو به همراه داره.

قهر معشوقه و روی هم ریختن ش با یه مرد دیگه، سفره شدن شیکم و جون کندن یارو رو در انظار عمومی به همراه داره.

قضاوت درست یا نادرست در مسابقه ی ورزشی، فحش خوار مادر و کتک خوردن از کس و ناکس به همراه داره.

 

تمام این ها در سرزمینی رخ می ده که روءسا و مسئولین ش، طی بیست و چهار ساعت شبانه روز، پشت تریبونای مفت و مجانی، خودشون رو جر می دن که

ما با کسی دعوا نداریم ... ولی فلان جا باید از نقشه ی کره ی زمین محو بشه

نظام ما مبتنی بر دوستی، برادری و محبّت ست ... ولی اگه با ما راه نیایین، دهن تون سرویسه

کسی حقّ نداره به نظر مخالف خودش بی احترامی کنه ... ولی هر کی هم اعتراض کنه، بیچاره ش می کنیم

ما دست دوستی به سوی همه دراز می کنیم ... ولی اگه باهامون دست ندین پشیمون می شین

 

کمی بیاندیشیم و به این پرسش ها پاسخ بدیم:

چرا خواستگار اسید پاش، فکر نمی کنه که می تونه دختر مناسب تری پیدا کنه و نیازی به این همه دردسر نیست

چرا خواستگار چاقوکش، فکر نمی کنه که شاید مرد مناسب تری برای اون دختر وجود داره و جوانمردی حکم می کنه که برای خوشبختی دختر مورد علاقه ش، به نفع مرد مناسب تر، بکشه کنار

چرا یکی از مالکان خودروها حاضر نمی شه گذشت به خرج بده و کمی پایین تر از منزل ش پارک کنه

چرا اون سه جوون، بزرگمنشی به خرج نمی دن تا برخورد آینه های خودرو رو نه یه عمد، که یه اتّفاق ببینن

چرا یه طلبکار، نمی تونه برای احقاق حقوق ش روی قانون حساب کنه و شخصا" می ره دنبال وصول طلب ش

چرا مردی که خودش به طور پنهانی و بدون آگاهی همسران دو طرف، زنی رو به عنوان معشوقه انتخاب کرده، نمی تونه دستی رو بالای دست خودش تحمّل کنه

چرا یه ورزشکار، حتّی برای لحظه ای نمی تونه داور و حکم ش رو به عنوان قانون زمین چمن، بپذیره

 

و خلاصه این که چرا توی این زمونه، هر جواب نه، و هر چی که بر وفق مراد ما نباشه، برامون زور داره.

 

خدا رحمت کنه رفتگان همه رو. پدر بزرگ م، عقیده ی جالبی داشت:

 

" وقتی می شه اختلاف ها رو با یه زبون دویست سیصد گرمی، حلّ و فصل کرد، دیگه لزومی نداره با دست و پای پنجاه شصت کیلویی به جون هم بیافتیم "       

                  نصیحت به جا

   

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ - دانش


با دلهره بخواب

 

از نخم مرغ دزدی، به شتر دزدی

 

هفته ی گذشته، صحن علنی مجلس، اختصاص داشت به استیضاح وزیر امور اقتصادی و دارایی. محور این استیضاح، اختلاس سه هزار میلیاردی یی بود که دیگه همه تون با چند و چون ش آشنایین.

این جلسه، به جای این که مجالی باشه برای رسیدگی جدّی و بی تعارف، به بزرگ ترین دزدی تاریخ کشور، محفلی شد برای شوخی ها و بگو بخندهای بچّه گانه و تاءسّف بار رییس و اعضای قوای مجریّه و مقنّنه. جای اصحاب قوّه ی قضاییه در این جلسه بسیار خالی بود تا به خنده بازار و مسخره گی های همپالکی های خود پیوسته و صفایی کنند.

انگار نه انگار که مالی چنین بزرگ در کشور، به ناصواب، جا به جا شده و به جای خرج شدن در جهت مصالح کشور، تعداد انگشت شماری رو به نون و نوای آنچنانی رسونده و خرده نون شم، برای مدّت کوتاهی، شکم کار راه اندازها و رشوه گیرها رو پر کرده.

تماشای صحنه های حیرت بار بگو و بخند دولتمردان بی کفایت این مرز و بوم، در رسانه ی مثلا" ملّی، یه بار دیگه به ما ثابت می کنه که اداره ی یک کشور، در سایه ی دکترای های تقلّبی یا افتخاری، یا خوشبینانه تر فکر کنیم، خوندن ده بیست تا کتاب هر جور رشته ی تحصیلی، ممکن نیست.

با نگاهی به تاریخ خودمون و سایر ملل، به راحتی می شه دریافت که شعور سیاسی و حسن مدیریّت، خصلتی ست که ابتدا باید در خون آدم ها جریان داشته باشه و سپس با مطالعه و کسب تجربه ی علمی و عملی، این خصلت ها شکوفا بشه.

چنین خصلت و رویکردی رو هم از سال پنجاه و هفت تا به حال، به ندرت در وجود آدمای درب و داغونی که پشت سر هم اومدن و رفتن، دیده ایم.

و در نهایت، می مونه افسوس برای کشوری که تبدیل شده به میدانی برای آزمون و خطا.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ - دانش