صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
دانش
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸۸
تیر ۸۸
دی ۸٧
آذر ۸٧
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
تیر ۸٥
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
لینک دوستان
داستان گو
همشهری کاوه
هر چه باد، باد
مستند ساز
نیمه ی گمشده
خاطره ی کویر
من و خودم
مرگ قسطی
سو شیانت
تا بامداد قیامت
شنيده ها
مهین میلانی
نسیم صبح
شکلات
علی اکبری
آزاده، از کلبه ی عشق
زندگی برای زندگی
آنجل
سينما پاراديزو
رز سفید
سهم من، این ست
نوبت ما
مهر شفق
Great Ahoura
روزانه های پرستو
خنیاگر باد
سیب زمینی
جزیره
پلنگ زخمی
ادبی، فرهنگی، هنری
شکلات داغ
لحظه های رویش
ابریشم خیال
بانو
قالب هاي وبلاگ
تودی لینک
عکاسی
دوستیابی سالم
فاوانیوز
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
چنین کنند حکایت

حکایت نخست
--------------
تا دو سه سال پیش، حوالی داروخانه ی سیزده آبان توی خیابون کریم خان، پیرمردی بسیار نحیف و ضعیف رو می دیدم.
توی باغچه ی جلوی پیاده روها، تو سایه ی درخت ها، بساط واکس شو پهن می کرد و در سکوت مطلق، منتظر مشتری می موند.
چرا توی باغچه می نشست و توی پیاده رو بساط نمی کرد، نمی دونم.
هیچ مشتری یی هم نداشت. دلیل بی مشتری بودن ش رو زمانی فهمیدم که برای اوّلین و آخرین بار کفشا مو به ش دادم.
همیشه خودم کفشا مو واکس می زدم، ولی برای برقراری ارتباط منطقی و نه صوری با اون پیرمرد، دل به دریا زدم.
صبح که کفش مو به ش دادم، ظهر تحویل گرفتم. یعنی اسلوموشن به معنای واقعی. حالا فهمیدین چرا مشتری نداشت!
گفتگوی مفصّلی با ایشون داشتم. گوشه ای از این گفتگو رو بخونین، بد نیست.
. اوستا، شاهانه ترین غذایی که توی عمرت خوردی چی بود؟
.. با بچّه هام می رفتیم چلوکبابی نور محمدی و پسران. بلدی که؟ میدون حسن آباد.
. بله بلد م. مگه توی چلوکبابی، غذای شاهانه می دن؟
.. پس چی. کوبیده زعفرونی ش حرف نداشت. جات خالی، پشت بندش م یه سیخ برگ کاردی با یه ملاقه آب کباب.
. نوش جان. پس کوبیده زعفرونی بهترین غذایی ست که تو عمرت خوردی؟
.. آره دیگه، مگه بده؟ دیزی هم زیاد می خوردم البتّه. دیزی سنگی ممّد آبگوشتی. ته پاساژ حمیدین توی بوذرجمهری.
کسبه ای که مغازه یا شرکت شون جلوی بساط این پیرمرد بود، برای فراری دادن ش، همیشه باغچه ها رو به آب می بستن. به همین دلیل، پیرمرد مجبور بود هر دفعه جای خودش رو عوض کنه و یه باغچه ی خشک و آب نزده پیدا کنه.
شهروندان محترمی که سالی یه دفعه م، درختای پیاده رو شون رو آب نمی دادن، زرت و زرت آب می بستن به باغچه ها.
شاید برای همینه که دیگه خبری از پیرمرد نیست و عطای کفاشی در خیابون کریم خان رو به لقا ش بخشیده.
شاید م عمر شو داده به بچّه هاش. اگه زنده ست خدا حفظ ش کنه، اگرهم نه که خدا رحمت ش کنه.
حکایت دوّم
------------
سال گذشته، رفته بودم دیدن دوستی که مدیر عامل یه شرکت بازرگانی ست. حسابی تو فکر بود و پکر.
دلیل ناراحتی ش به طور خلاصه این بود که سال گذشته، بر اساس یه قرارداد و به سفارش یه آدم معتبر، کالایی از خارج وارد کرده بود و با رعایت کامل مفاد قرارداد، در موعد مقرّر سفارش رو تحویل داده. اون آدم معتبر، از سال پیش تا حالا، صد و پنجاه میلیون تتمه ی بدهی شو به دوست م نداده و بهونه شم، بی پولی و کسادی بازاره. بعد از مدّتی هم دفترش رو عوض کرده و پیداش نیست.
روزی که به دیدن ش رفتم تونسته بود پسر اون آدم معتبر رو پیدا کنه و باهاش توی باشگاه ورزشی یی که پسره توش ورزش می کنه، قرار گذاشته بود. بنده رو هم با خودش کشوند و برد.
وارد باشگاه مجلل و مجهّز که شدیم، طبق مقررّات، چون عضو نبودیم، نفری سی تومن ورودیّه دادیم و لباس و کفش ورزشی هم کرایه کردیم. سراغ شازده پسر رو گرفتیم. مرد میونسالی رو نشون مون دادن، بالای چهل سال که وقتی باهاش وارد صحبت شدیم، دریافتیم که عشق و حال دوران تجرّد رو به مسئولیّت های دوران تاءهّل ترجیح داده و به گفته ی خودش، با روزی پونصد هزار تومنی که از بابا ش یا همون آدم معتبر می گیره، خوش و سر حاله و دنبال دردسر زن و فرزند نمی گرده. ولی با اصرار خانواده، تصمیم گرفته که به پنجاه سالگی که رسید، به مامان ش بگه براش یه دختر تمام و کمال پیدا کنن، حدّ اکثر بیست و پنج ساله، با پدری مایه دار.
فرمول عجیب و غریبی نیست. همچین پیوندهایی بین مرفهین جامعه، امری عادّی ست. اگه برای شما غیر عادّی به نظر می یاد، مشکل شماست، نه این شازده پسر.
بگذریم، در ملاقات حدودا" دو ساعته ی ما با این آقا پسر، چند نکته، جالب توجّه بود که امیدوارم برای شما هم جالب باشه.
. اون باشگاه، پر بود از دستگاه های آخرین مدل بدن سازی. در خاتمه ی کار این آقا پسر با هر دستگاه، یه بنده ی خدایی که روپوش پزشکی تن ش بود و به ش می گفتن دکتر (خدایی ش پزشک بود، چون پروانه ی طبابت ش رو روی دیوار دیده بودیم ) می اومد جلو، نبض و فشار خون و علایم بالینی آقا پسر و بقیه ی ورزشکارا رو اندازه گیری می کرد و توی پرونده ی هر کدوم یادداشت می کرد.
. هر نیم ساعت، پیشخدمت کافی شاپ، یه تغذیه ی مختصر شامل نیمرو، فیله ی مرغ، آب پرتقال، ماءالشعیر، چیپس، نوشابه ی انرژی زا و ... تقدیم حضور شون می کرد که ایشون هم یه حوله می بست به خودش و می نشست پشت میز و میل می کرد. در تمام این مدّت، حتّی برای یک بار، یه نوشیدنی به ما تعارف نکرد، یا سفارش پذیرایی از ما رو نداد.
. آخر چک و چونه هایی که دوست م با آقا پسر زد، ایشون اعتراف کرد که به عقیده ی بابا شون یا همون آدم معتبر، یه سال از بدهی شون به دوست من گذشته و به گفته ی ایشون، یه بدهی کهنه شده ست و واسه ی همین، پرداخت ش براشون زور داره. با این وجود، بزرگواری کرد و قول داد با بابا ش صحبت کنه، بلکه ایشون رضایت بدن و ظرف یکی دو سال، بدهی شون رو صاف کنن.
کسی می دونه نقل قول زیر، مال کیه؟
" من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن، سهم کسانی ست که نمی رسند، و رسیدن، سهم کسانی ست که نمی دوند "

مرز, در عقل و جنون, باریک است

چندی پیش، دو مقام ارشد وزارت بازرگانی، به دلیل برکنار شدن این یکی توسّط اون یکی، با همدیگه درگیری لفظی پیدا می کنن. به دنبال این درگیری، این یکی، اون یکی رو به ضرب سه گلوله زخمی و روانه ی بیمارستان می کنه و می زنه به چاک. تا لحظه ی تنظیم این یادداشت، از وضعیّت مدیر مجروح و مدیر فراری، خبر جدیدی در دست نیست.
اگه منصفانه قضاوت کنیم، این رویداد، چندان غیر طبیعی نیست، چون در کشوری زندگی می کنیم که
پاسخ منفی به خواستگار، اسیدپاشی و نابینایی به همراه داره.
پاسخ منفی به یه خواستگار دیگه، سی و هفت ضربه چاقو به همراه داره.
دعوا سر جای پارک، مرگ فرزندان طرفین دعوا رو به همراه داره.
برخورد آینه ی دو تا خودرو، جر وا جر شدن قوی ترین مرد ایران رو به همراه داره.
اختلاف مالی دو میلیونی، قمه کشی توی سفره خونه، کشته شدن بدهکار و قطع انگشتای یکی دیگه رو به همراه داره.
قهر معشوقه و روی هم ریختن ش با یه مرد دیگه، سفره شدن شیکم و جون کندن یارو رو در انظار عمومی به همراه داره.
قضاوت درست یا نادرست در مسابقه ی ورزشی، فحش خوار مادر و کتک خوردن از کس و ناکس به همراه داره.
تمام این ها در سرزمینی رخ می ده که روءسا و مسئولین ش، طی بیست و چهار ساعت شبانه روز، پشت تریبونای مفت و مجانی، خودشون رو جر می دن که
ما با کسی دعوا نداریم ... ولی فلان جا باید از نقشه ی کره ی زمین محو بشه
نظام ما مبتنی بر دوستی، برادری و محبّت ست ... ولی اگه با ما راه نیایین، دهن تون سرویسه
کسی حقّ نداره به نظر مخالف خودش بی احترامی کنه ... ولی هر کی هم اعتراض کنه، بیچاره ش می کنیم
ما دست دوستی به سوی همه دراز می کنیم ... ولی اگه باهامون دست ندین پشیمون می شین
کمی بیاندیشیم و به این پرسش ها پاسخ بدیم:
چرا خواستگار اسید پاش، فکر نمی کنه که می تونه دختر مناسب تری پیدا کنه و نیازی به این همه دردسر نیست
چرا خواستگار چاقوکش، فکر نمی کنه که شاید مرد مناسب تری برای اون دختر وجود داره و جوانمردی حکم می کنه که برای خوشبختی دختر مورد علاقه ش، به نفع مرد مناسب تر، بکشه کنار
چرا یکی از مالکان خودروها حاضر نمی شه گذشت به خرج بده و کمی پایین تر از منزل ش پارک کنه
چرا اون سه جوون، بزرگمنشی به خرج نمی دن تا برخورد آینه های خودرو رو نه یه عمد، که یه اتّفاق ببینن
چرا یه طلبکار، نمی تونه برای احقاق حقوق ش روی قانون حساب کنه و شخصا" می ره دنبال وصول طلب ش
چرا مردی که خودش به طور پنهانی و بدون آگاهی همسران دو طرف، زنی رو به عنوان معشوقه انتخاب کرده، نمی تونه دستی رو بالای دست خودش تحمّل کنه
چرا یه ورزشکار، حتّی برای لحظه ای نمی تونه داور و حکم ش رو به عنوان قانون زمین چمن، بپذیره
و خلاصه این که چرا توی این زمونه، هر جواب نه، و هر چی که بر وفق مراد ما نباشه، برامون زور داره.
خدا رحمت کنه رفتگان همه رو. پدر بزرگ م، عقیده ی جالبی داشت:
" وقتی می شه اختلاف ها رو با یه زبون دویست سیصد گرمی، حلّ و فصل کرد، دیگه لزومی نداره با دست و پای پنجاه شصت کیلویی به جون هم بیافتیم "

پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ - دانش
با دلهره بخواب

هفته ی گذشته، صحن علنی مجلس، اختصاص داشت به استیضاح وزیر امور اقتصادی و دارایی. محور این استیضاح، اختلاس سه هزار میلیاردی یی بود که دیگه همه تون با چند و چون ش آشنایین.
این جلسه، به جای این که مجالی باشه برای رسیدگی جدّی و بی تعارف، به بزرگ ترین دزدی تاریخ کشور، محفلی شد برای شوخی ها و بگو بخندهای بچّه گانه و تاءسّف بار رییس و اعضای قوای مجریّه و مقنّنه. جای اصحاب قوّه ی قضاییه در این جلسه بسیار خالی بود تا به خنده بازار و مسخره گی های همپالکی های خود پیوسته و صفایی کنند.
انگار نه انگار که مالی چنین بزرگ در کشور، به ناصواب، جا به جا شده و به جای خرج شدن در جهت مصالح کشور، تعداد انگشت شماری رو به نون و نوای آنچنانی رسونده و خرده نون شم، برای مدّت کوتاهی، شکم کار راه اندازها و رشوه گیرها رو پر کرده.
تماشای صحنه های حیرت بار بگو و بخند دولتمردان بی کفایت این مرز و بوم، در رسانه ی مثلا" ملّی، یه بار دیگه به ما ثابت می کنه که اداره ی یک کشور، در سایه ی دکترای های تقلّبی یا افتخاری، یا خوشبینانه تر فکر کنیم، خوندن ده بیست تا کتاب هر جور رشته ی تحصیلی، ممکن نیست.
با نگاهی به تاریخ خودمون و سایر ملل، به راحتی می شه دریافت که شعور سیاسی و حسن مدیریّت، خصلتی ست که ابتدا باید در خون آدم ها جریان داشته باشه و سپس با مطالعه و کسب تجربه ی علمی و عملی، این خصلت ها شکوفا بشه.
چنین خصلت و رویکردی رو هم از سال پنجاه و هفت تا به حال، به ندرت در وجود آدمای درب و داغونی که پشت سر هم اومدن و رفتن، دیده ایم.
و در نهایت، می مونه افسوس برای کشوری که تبدیل شده به میدانی برای آزمون و خطا.
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ - دانشحکایت سرکارگر
کتاب " غرب زدگی " خدا بیامرز " آل احمد " رو که خوندین؟
یه جایی توی کتاب، گریزی می زنه به روابط ناسالم کارگر و کارفرما
این عدم سلامت رو هم ناشی از تاءثیر دیدگاه های غربی بر فرهنگ ما می دونه
مضمون این بخش از کتاب، به زبون ساده، چیزی ست شبیه این:
کارگرای کارخونه، ناراضی از شرایط نابسامان شغلی، به سرکارگرشون گله می کنن
سرکارگر هم که ابتدایی ترین وظیفه ش، انعکاس شرایط حاکم بر کارگرا، به بالا دستی هاست
بنابراین می ره سراغ مدیرای بالا نشین
حسابی هم از جانب کارگرا شیر شده و اعتماد به نفس ش بالاست
با حرارت هر چه تمام تر از حقوق کارگرای زیر دست ش دفاع می کنه
مدیرا، به نقل قول های سرکارگر، گوش می دن و تصمیم می گیرن ته توی قضیه رو در بیارن
اینه که با توپ پر، می رن سراغ کارگرا
با توپ و تشر، از کارگرا می خوان که شکایت شون رو برای اونا هم تکرار کنن
کارگرا لال می شن و با چابلوسی و خواهش و تمّنا، می خوان که دستی به سر و روشون کشیده بشه
و اصولا" توقع زیادی از مدیرا ندارن و موضوع، این قدرها هم جدّی نبوده
مدیرا که این تناقض رو می بینن، فرض رو بر این می ذارن که سرکارگر، از خودش گفته
و حرارتی هم که در دفاع از کارگرا از خودش بروز داده، الکی بوده
در نتیجه، با هماهنگی کارگرا، طوری وانمود می کنن که قصد سرکارگر، ایجاد اختلاف بوده
در چنین شرایطی، ساده ترین راه، اینه که کاسه کوزه ها، سر سرکارگر بیچاره بشکنه
سرکارگری که خودش هیچ مشکلی نداشته و سرش توی زندگی خودش بوده
ولی مصلحت، ایجاب می کنه که عامل تمام دشمنی ها بین کارگرا و مدیرا معرّفی بشه
سرکارگر بخت برگشته، کسی که تا اون روز، مورد اعتماد کارگرا و مدیرا بود
در چند ثانیه، تبدیل می شه به منفورترین آدم مجموعه
در کوتاه ترین زمان ممکن، حساب و کتاب ش انجام می شه، پرونده زیر بغل، و بای بای
و به این ترتیب، سرکارگر، به تاریخ می پیونده
فکر کنم این حکایت رو پیش از این هم شنیدین. از وینستون چرچیل می پرسن:
چرا شما می تونین هندوستان رو که هزاران کیلومتر دورتر از شماست، تحت سلطه ی خودتون در بیارین، ولی از مقابله با مردم ایرلند، که بغل گوش تون هستن، عاجزین؟
ایشون پاسخ می ده:
چون در هندوستان، دو گروه از مردم، پیدا می شن که ما در ایرلند، نتونستیم این دو گروه رو پیدا کنیم.
" اکثریّت نادان و اقلیّت خائن "
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ - دانش
دایی جلال

یه دوست قدیمی کر و لال دارم. جلال که بین رفقا، دایی جلال صداش می کنیم.
با وجود مشکلی که داره، در زمینه ی مکانیک خودرو یه نابغه ست و حدود بیست سال، کارمند ایران خودرو بوده.
می شینه پشت رل، استارت می زنه، می زنه تو دنده، حرکت می کنه، بعد از چند ثانیه، ایراد ماشین رو می فهمه.
توی زندگی ش، ماشین خیلی ها رو مفت و مجانی درست کرده و می کنه. نه واسه ی پول، چون دل ش می خواد.
پولدار نیست، ولی به دیدن فامیل و دوست و آشنا که می ره، حتما" با دست پر می ره.
به معنای واقعی، مثبت اندیش، با روحیّه ای مثال زدنی. تندرست و ورزشکار و عاشق خونه و خونواده.
چند سال پیش، یه شب، با خانم ش می رن گردش و می خواستن از عرض خیابون عبور کنن.
همون موقع، یه پسر شونزده هیفده ساله، ماشین باباش رو کف رفته بود و زده بود به کوچه و خیابون.
از سمت راست خودروی جلویی سبقت گرفت، دایی جلال و زن دایی رو ندید، با سرعت هشتاد تا زد به شون.
دو ماه توی بیمارستان خوابیدن. عوارض تصادف هم هیچ وقت گریبان شون رو ول نکرد.
زن دایی جلال، از همون عوارض و زمینگیری بعد ش فوت کرد.
دایی هم چشم راست، دندون ها و طحال شو از دست داد و دست و پاش خرد شد.
دیگه نتونست آچار دست بگیره و توی ایران خودرو کار کنه.
به ناچار بازنشسته شد و راضی به حقوق از کار افتادگی.
اون آقا پسر رو زیاد توی زندون نگه نداشتن، چون باباش خیلی کت و کلفت و پارتی دار بود.
سه سال طول کشید تا دیه ی دایی و زن دایی رو ازش بگیرن، چون آقا حاضر نمی شد بده.
با تمام این مصیبت ها، جلال هنوز با روحیه و باحاله.
هر جا حرف کار کردن باشه، اوّلین داوطلب کار و جون کندنه.
ولی یه چیزایی هم هست که می تونه منقلب ش کنه.
از چهره ش می فهمم که به یه چیزایی واکنش نشونه می ده و خلق ش تنگ می شه.
حرف زور، حقّ و ناحقّ، ظلم، بی مسئولیّتی، وعده ی توخالی، ...
وقتی این چیزا رو می بینه، یا توی روزنامه ها می خونه، نمی تونه لبخند بزنه و روحیّه ی همیشگی شو حفظ کنه.
با بی زبونی، تا جایی که بتونه، تلاش می کنه جلوی بدی ها و زشتی ها بایسته.
و بنا به جبر زمونه، بیشتر وقتا هم نمی تونه حقّ شو بگیره، مثل خیلی از ما که ظاهرا" سالم یم.
نمی دونم اگه کر و لال نبود، همین آدمی می شد که الان هست؟
حکایت دایی جلال، واسه ی درب و داغونایی که کم و کسری شون رو می ندازن گردن زمین و زمان، بدک نیست.
مهاتما گاندی، نظر جالبی داره. لطفا" دقت کنین. می گه:
درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملّتی ست که گدایی را قناعت، بیعرضگی را صبر، و با تبسّمی بر لب، این حماقت را حکمت خداوند میدانند.

پ ن ) در انتهای صفحه، ترانه ی کمتر شنیده شده ای از زنده یاد ناصر عبدالّهی.
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ - دانش